تبليغاتX
سايه روشن

سايه روشن

دست نوشته های شخصی پیرامون مسائل غیر شخصی

بعضی وقت ها که یک وبلاگ جدید پیدا می کنم (که به صورت کاملا اتفاقی معمولا نویسنده هاش خانومند!)، می رم و کل آرشیوش رو هم می خونم. موقغ خوندن آرشیو به تاریخش دقت می کنم و اینکه اون موقع چه کار می کردم و دوست دارم برگردم به اون زمان یا نه؟ وبلاگ هایی که آرشیوشون رو می خونم بیشتر از دو سه سالشون نیست. آرشیوشون نهایتا از اسفند 85 شروع می شه. وقتی اولین اردوی دانشجوییم رو تجربه کردم. فوق العاده بود اون سفر به کرمان ولی به هیچ وجه حاضر نیستم به اون زمان برگردم. دو سه روز بیشتر به عید نمونده بود که اولین و امیدوارم آخرین تصادف شدیدم با ماشین رو تجربه کردم. عید رو با آژانس خونه اقوامی می رفتیم که با اون نگاهای عاقل اندر سفیهشون اعصابم رو به هم می ریختن. به اردیبهشت 86 هم بر نمی گردم. درس ها خیلی سنگین شد. فکرش رو هم نمی کردم از پس پاس کردن همش بر بیام. تابستونش هم که هیچی! استارت کنکور ارشد. توی همون ایام پر التهاب تابستون کنکوری بود که اولین وبلاگم رو تاسیس کردم. توی همون ایام بود که بیشترین کتابهای عمرم رو خوندم. توی همون ایام بود که یه صفحه از چلچراغ هم از دستم در نمی رفت.

یادآوری اسفند 86 همیشه داغ دلم رو تازه می کنه. اول اسفند بالاخره کنکور رو دادیم. دو سه ماه بعد کنکور رو که می تونست بهترین ایام زندگیم باشه رو به خیال خراب کردن کنکور زهر مار خودم کردم! با همه وجود دوست دارم به اون موقع برگردم و اشتباهاتم رو که از همون موقع شروع شد و ماشاا... یکی دو تا هم نیست جبران کنم. ولی امان از این حصر زمان. کاش ما هم مثل ترافالمادور های "سلاخ خانه شماره پنج" زمان نداشتیم و آینده و گذشته و حال رو با هم می دیدیم.

پ.ن. امان از این "یک"ی که 2 نمی شود!

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت18:37توسط رضا | |

ده ها نوجوان که به زحمت موفق شده بودند مقداری پرز روی صورتشان بگذارند با چوب هایی که اندازه قدشان بود به یک جوان حمله کردند و تا می توانستند از ثواب کتک زدن یک منافق و جاسوس اسرائیل و آمریکا و ... بهره بردند. جوانی که تنها گناهش یک ماسک سبز بود و یک شعار "مرگ بر دیکتاتور"! جوانی که گناهش سکوت نکردن مثل من بود. فریاد زن هایی که سن مادران و بعضا مادربزرگان نوجوانان "فدایی سید علی" را داشتند و به کتک زدن یک جوان بی گناه اعتراض می کردند با فحش های رکیک رهبر "فداییان چماق به دست" همراه بود. خیلی از خودم بدم آمد که برای آن جوان سبز پوش هیچ کاری نکردم. سرم را پایین انداختم و رد شدم. فریاد زنی که گفت "جوون مردم رو کشتن" هم افاقه نکرد. سرم را پایین تر انداختم و رد شدم.

با این همه برخورد و ارعاب، رسانه های اصولگرا با خوشحالی از به آخر خط رسیدن سبز ها خبر می دهند. برخی نبودن میرحسین موسوی (که در حصر خانگی بود) را نشانه ترسو بودن او می دانند! گویا برخی دوست دارند کلا "احمق" باشند.

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت16:48توسط رضا | |

هفته پیش هفته نامه 40چراغ پرونده ای درباره ترور تشکیل داده بود. البته اون ها روحشون هم از اتفاقی که هفته بعد از انتشار مجله می افتاد، خبر نداشت. در اون پرونده از ترور های دهه شصت در نوشته بود و از شخصیت های بزرگی که در آن زمان قربانی تروریسم شدند. کسانی که معروف ترین هایشان مطهری، بهشتی، رجایی و باهنر بودند. از ترور های ناکام در ایران هم می توان به دو بار ترور سعید حجاریان و ترور دکتر فاطمی به دست نوجوان 15 ساله اشاره کرد. خواندن مصاحبه آن نوجوان 15 ساله که الان 72 سال دارد در اینحا خالی از لطف نیست. در اون پرونده به تاریخچه ترور و معروف ترین ترور های تاریخ از جمله ترور جان اف کندی پرداخته شده بود که من قصد تکرار آن ها را ندارم.

همه تروریست ها از هر دسته و آیینی که باشند، دارای اشتراکات فکری بنیادینی هستند. تفاوتی نمی کند یک تروریست متعلق به فدائیان اسلام، القاعده یا هر گروه دیگری باشد. آنها این حق را برای خود قائل اند که به خیابان بیایند و هر که را مثل آن ها نمی اندیشد، بکشند. آن ها معتقدند هدف وسیله را توجیه می کند پس به عنوان مثال می توان برای آزاد کردن وطن هزاران بی گناه را در یک بمب گذاری نابود کرد. هر چند تعداد تروریست ها در قیاس با کل مردم بسیار کم است ولی این طرز تفکر را با نسبت های کمتر می توان در بین مردم نیز مشاهده کرد.

واقعه بمب گذاری در سیستان و بلوچستان موضع گیری های مشابه و متضادی را برانگیخت. مشابه از این جهت که همه افراد و دولت ها  آن را محکوم کردند و متضاد در نسبت دادن آن به دیگران. حکومت مثل همیشه در پی انتساب این عمل به غربی هاست. غربی ها هم بالطبع این اتهام را رد می کنند. البته تحلیل های متفاوتی در باره این واقعه وجود دارد که ترجیحا از بیان آن ها صرف نظر می کنم ولی منهای اینکه فرد ترور شونده چه کسی است، حرکات رادیکال از این دست عاقبت خوشی ندارد و تروریسم راه درستی برای حل مشکلات نیست بلکه فقط صورت مسئله را برای مدت کوتاهی (تا زمان جایگزین شدن فرد ترور شده) پاک می کند.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت10:29توسط رضا | |

دوست عزيز
طعمش‌ تلخ‌ بود.
تلخي‌اش‌ را دوست‌ نداشتيم. نمي‌دانستيم‌ كه‌ دواست. دواي‌ تلخ‌ترين‌ دردها. نمي‌دانستيم‌ معجون‌ است. معجونِ‌ انسان‌ شدن. گمش‌ كرديم. شيطان‌ از دستمان‌ دزديد. بي‌طاقت‌ شديم‌ و ناآرام. و تازه‌ فهميديم‌ نام‌ آن‌ اكسير مقدس، نام‌ آنچه‌ از دستش‌ داديم، «صبر» بود. ديگر عزم‌ آهني‌ و طاقت‌ فولادي‌ نداريم، ديگر پاي‌ ماندن‌ و شانه‌ سنگي‌ نداريم. انگار ما را از شيشه‌ ساخته‌اند. ما با هر نسيمي‌ هزار تكه‌ مي‌شويم. ترك‌ مي‌خوريم. مي‌افتيم، مي‌شكنيم، مي‌ريزيم‌ و شيطان‌ همين‌ را مي‌خواست.
خدايا، ما را ببخش، اين‌ تعريف‌ انسان‌ نيست. ما ديگر ايوب‌ نيستيم. از اينجا تا تو هزار راه‌ فاصله‌ است. ما اما چقدر بي‌حوصله‌ايم. ما پيش‌ از آنكه‌ راه‌ بيفتيم، خسته‌ايم. از ناهموار مي‌ترسيم، از پست‌ و بلند مي‌هراسيم، از هر چه‌ ناموافق‌ مي‌گريزيم. شانه‌هايمان‌ درد مي‌كند، اندوه‌هاي‌ كوچكمان‌ را نمي‌توانيم‌ بر دوش‌ كشيم، ما زير هر غصه‌اي‌ آوار مي‌شويم، خدايا، ما را ببخش. اين‌ تعريف‌ انسان‌ نيست، ما ديگر ايوب‌ نيستيم.

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت21:29توسط رضا | |

امروز دقیقا هشت هزار و چهار صد و یکمین روز تولد من بود. فردا هم خیر سرم وارد بیست و چهار سالگی می شم. هیچ وقت عادت نداشتم شب تولدم خیلی خوشحال باشم ولی هیچ وقت هم تا این حد ناامید و سردرگم نبودم. وقتی کسی بهم می گه "تولدت مبارک" (که تا حالا سه نفر گفتن و امیدوارم بیشتر نشن) منظورش چیه؟! آخه تولد من برای کسی برکتی نداشته که بخواد مبارک باشه ولی چون نمی تونم این خزعبلات رو براش ردیف کنم مجبورم بگم "ممنون" به علاوه اینکه "خیلی لطف کردین" یا جملات مشابه بی خاصیت دیگه. مثلا فرض کن یکی بیاد بهم بگه "تولدت مبارک" و من جواب بدم "منظورت چیه؟"!!! خب بعدش چهار تا فحش بارم می کنه و میگه حیف من (یعنی اون) که به یاد تو (یعنی من) بودم. حق هم داره خب. ما عادت نداریم حرف های واقعی هم رو بشنویم و فقط منتظر همون جملات بی خاصیت و غالبا دروغ هستیم. به قدری از زندگی ناامید شدم که بعضی وقت ها به خودم می گم کاش تو این اعتراضات منم کشته می شدم! کلی هم معروف می شدم. تازه در راه آزادی مرده بودم. ولی بعدش می بینم اسم این بدبختا شد اغتشاش گر و آشوب طلب! آشوب گر هم که شهید نمی شه، فوق فوقش کشته می شه یا به هلاکت می رسه یا از همین دست افعال. (البته از نگاه برخی که به درک واصل میشه!) تازه من خودم از نزدیکان همین کشته شدگان شنیدم که "حقش بود"! دیگه غیر نزدیک ها می خوان چی بگن؟ نه بابا همون بهتر که از کوی فرار کردیم و مثل موش (یه موش بزرگ چاق البته) تو سوراخ قایم شدیم.

امسال (با مبدا تولدم) به شکل نسبتا خوبی شروع شد ولی با اشتباه های متوالی به بدترین شکل داره تموم می شه. خدا رو چه دیدی؟! شاید امسال که دارا به شکل بدی شروع می شه به بهترین نحو تموم شه! البته اگه به شکل معمولی هم تموم شه ما راضی هستیم. بخشی از این ناامیدی نتیجه اشتباهات پارسالمه و بخش بزرگتر اون مربوط به اشتباهات همین امسال. (البته باز هم با مبدا تولدم!) الان هم نمی دونم درست تو موندن و جنگیدنه یا تو رها کردن و از نو شروع کردن. اولی می تونه شهامت باشه از این جهت که اسیر سختی ها نشم و باهاشون مبارزه کنم و بزدلی باشه از این دید که شهامت از دست دادن چیزهایی که از دید دیگران بدست آوردم رو ندارم و توانایی از نو شروع کردن رو در خودم نمی بینم. دومی هم که برعکس اولی.

شاید هم راه سومی باشه. موندن و نجنگیدن! یعنی نه داشته هام (اکه چیزی داشته باشم) رو از دست بدم و نه چندان برای رتق و فتق کارهام تلاشی بکنم. همینطوری ناپلئون وار ادامه بدم تا ببینم آخرش چی میشه. هر چند این راه سوم اصلا راه خوبی نیست، ولی گمونم همون راهیه که خودآگاه یا ناخودآگاه طی خواهم کرد.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت21:47توسط رضا | |

اعتراف می کنم که از چیزهایی که می نویسم، می ترسم. می ترسم از اینکه بازداشت شوم. می ترسم از اینکه هفته ها تحت وحشتناک ترین شرایط وسیله کسب ثواب سربازان گمنام شوم! می ترسم مثل بعضی ها به توفیق اجباری کاهش وزن در 50 روز مبتلا شوم! می ترسم از این که برایم دادگاهی تئاترگونه برگزار شود و به همه نکرده هایم اعتراف کنم. حتی اعتراف هم نه. شروع کنم و این و آن را خائن و وطن فروش معرفی کنم و بگویم پشیمانم. می ترسم که در کمال ذلت خود را شجاع معرفی کنم. می ترسم خانواده ام را خار کنم. می ترسم ملت را نا امید کنم. می ترسم وسیله ای شوم برای له کردن دیگران. می ترسم از ترس جان خود (یا خانواده) به خودم، مردمم، کشورم، مذهبم و هر آنچه با ارزش می شمارمشان خیانت کنم. وقتی آبدیدگان سیاست که خود و موقعیتشان را در سایه سیاست فربه کرده اند اینگونه می کنند، من چگونه می توانم نترسم؟

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت1:23توسط رضا | |

"دوستان" یا همون friends پر طرفدارترین سریال کمدی سال های نه چندان دور شبکه ان بی سی ایالات متحده است که نام و نشان آن را در دیکشنری های فرهنگی هم می توان یافت. پخش این سریال از سال 1994 شروع شده و تا سال 2004 در قالب 10 فصل ادامه یافت. البته قدیمی بودن سریال به جز در مواردی که تکنولوژی وارد قصه می شود چندان نمایان نیست. داستان سریال، اتفاقات روزمره شش دوست صمیمی است که در نیویورک زندگی می کنند.  شهرت این مجموعه به حدی بود که تا پایان سریال به شش شخصیت اصلی آن هر کدام یک میلیون دلار برای هر قسمت پرداخت شد.

این سریال نه تنها در آمریکا پر طرفدار است، بلکه در سایر نقاط جهان نیز محبوبیتی مثال زدنی پیدا کرده است به طوری که طرفداران آن در سراسر دنیا ده ها میلیون نفر تخمین زده می شوند. شاید علت اصلی محبوبیت این سریال در سراسر دنیا، علاقه مردم دنیا به زندگی آمریکایی و فرهنگ آن کشور باشد. فرهنگی که هر روز جایش را بیشتر در بین مردم سراسر دنیا باز می کند و این گسترش روز افزون را نیز مدیون محصولات فرهنگی خود از جمله همین سریال هایی است که دسترسی به آن ها هر روز راحت تر می شود. البته نمایش های تلویزیونی هنوز جایگاهی در حد هالیوود در دنیا پیدا نکرده اند ولی هیج بعید نیست به زودی به این جایگاه دست یابند.

"دوستان" را ببینید! نه برای آشنایی با فرهنگ آمریکایی بلکه برای داشتن لحظاتی شاد.

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت2:39توسط رضا | |

شما رو نمی دونم ولی من همیشه سعی کردم جنبه های منفی زندگیم رو پنهون کنم. حتی از خودم هم پنهونشون می کنم و به خودم تلقین می کنم شرایط اونقدرا هم بد نیست. جلوی بقیه نشون می دم آدم موفقیم و خلاصه سعی میکنم خودم رو به بقیه و به خودم اون طوری که نیستم نشون بدم. از جنبه های بارز منفی زندگیم هم همین تحصیلات مثلا عالیه ماست.

از روزی که وارد دانشگاه شدم بحث پایان نامه هر روز مثل پتک توی سرم می خورد که تو چه زمینه ای کار کنم؟ با کی کار کنم؟ در چه موضوعی کار کنم؟ بالاخره تصمیم گرفتم در زمینه مدیریت منابع آب کار کنم. استاد اولی که بهش مراجعه کردم بعد اینکه قریب به یک ماه سرکارم گذاشت، حاضر نشد باهام کار کنه. بعد از صحبت با چند استاد دیگه به این نتیجه رسیدم با یکی از اساتید محترم خانوم! کار کنم. دو انتخاب دیگه هم داشتم. یکی آدم خیلی بداخلاقی بود که در زمینه ای که قرار بود با هم کار کنیم هم چندان خبره نبود و دیگری هم تقریبا هیچ کمکی بهم نمی کرد. من تقریبا به تمامی زمینه های رشته ام علاقه داشتم به جز تغییر اقلیم که با اجازتون شد موضوع پایان نامه ام! حالا من موندم و تزی که هیچ علاقه ای بهش ندارم و قراره بیشتر وقتم در 2 سال پیش رو رو بهش اختصاص بدم. یعنی کابوسی به مدت 2 سال. خسته نباشم!

مثبت فکر کن! شرایط اونقدر هم بد نیست...!!!

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت1:54توسط رضا | |

دوستی ها چقدر برایمان اهمیت دارند؟ آنقدر هست که به خاطر بحث های سرشار از تعصب و فاقد منطق و مسلما بی سرانجام به بادشان ندهیم؟ آیا واقعا برای طرز فکر دیگران ارزشی قائلیم یا این هم یکی از هزاران تعارفی است که صرفا بر زبان می رانیم؟! تلاش برای تغییر عقاید دیگران بی فایده است خصوصا زمانی که پای تعصب وسط باشد. همه تفکر و ایده خودشان را بهترین می دانند که اگر این چنین نبود آن را انتخاب نمی کردند. هر کس برای نوع تفکر خود مصداقی در میان نامزد ها پیدا می کند. اصول گرایان از میان احمدی نژاد، رضایی و موسوی یکی را بر می گزینند و اصلاح طلبان از میان موسوی و کروبی. ممکن است دو نفر تفکر کاملا مشابهی داشته باشند ولی مصداق های متفاوتی را انتخاب کنند. ولی این دلیل بر بی احترامی به دیگران و قطع دوستی ها که ارزشش بسیار بالاتر از اینiهاست می شود؟ فکر کنم باید در نوع برخوردمان با دیگران تجدید نظر کنیم. فکر کنم باید واقعا برای تفکر دیگران ارزش قائل باشیم. فکر کنم باید دیگران را رها کنیم و به فکر اصلاح عقاید خودمان باشیم!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت20:27توسط رضا | |

این انتخابات خیلی سر ما را گرم کرده است، طوری که حتی مشکلات خودمان را هم یادمان رفته است. خیلی از دوستانم با اینکه در این روزها سخت درگیر انتخاب رشته کارشناسی ارشد اند و برخی دیگر مثل خودم که درگیر تحویل پیشنهاد پایان نامه خود هستند، باز هم این انتخابات را رها نمی کنند. البته اگر این کار از روی دلسوزی و اهمیت دادن به سرنوشت خود و کشور باشد، خیلی هم خوب است ولی هستند کسانی که دوران انتخابات و آزادی های آن را فرصتی برای تفریح کردن می دانند. این وضعیت را در بسیاری از میتینگ ها و سخنرانی های سیاسی این روز ها شاهد هستیم. البته نمی شود همه تقصیر را به گردن شرکت کنندگان در این میتینگ ها انداخت. یک جوان ایرانی وقتی در هیچ زمان و مکانی، فرصتی قانونی برای تخلیه انرژی خود نمی یابد، تحت تاثیر فضای میتینگ ها در کنار فریاد و سوت و دست شعار، حرکاتی انجام می دهد که به گفته خبرنگار CNN گویا تنها فرصت رقصیدن را پیدا کرده اند!

+نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت13:48توسط رضا | |